مقالات اجتماعی

مذهب طالبان (7)

نویسنده: خواجه بشیر احمد انصاری

 تحجّر فقهی 
برداشت خوارج و طالبان از دین، برداشتی سطحی است که نه با عقل هم نوایی دارد نه با نقل، نه با رأی و نه هم با روایت. تلقی خوارج قدیم و جدید از اسلام چنان عقب مانده است که انسان را به تعجب وا می دارد. اگر در شریعت محمد بن عبدالله(ص) حلال اصل است و حرام استثناء، در شریعت خوارج حرام اصل می باشد و حلال استثناء.
گروه خوارج در نخستین لحظات ظهورشان شعار «لا حُکم الاّ لله» یعنی: داوری تنها از آن خداست، را سر دادند كه هدف آنها از داوری خدا چیزی جز داوری خودشان نبود، همین طور در جامعۀ ما نیز آنها شعار شریعت را بلند نمودند که شریعت شان بیشتر از آنکه به شریعت اسلام رابطه داشته باشد، از سنت های قبیله رنگ گرفته و جنبه ای سیاسی داشته است. خوارج قدیم هر گاهی كه میل جنگ می نمودند شعار «لا حُکم الاّ لله» را بلند می-نمودند، این جنگ با هر كسی كه می بود و تحت هر شرایطی كه اعلام می گردید، مشروعیت خویش را از همین شعار می گرفت. خوارج در سایه همین شعار با عثمان و علی و معاویه و خلفای اموی و خلفای عباسی و زمامداران محلی گوناگون و حتى خودشان جنگیدند بدون آنكه برداشتی واضح و روشن از این شعار داشته باشند. خوارج در شكل قدیم و قالب جدید خویش فروع دین را اصول دین قرار دادند و اصول دین را فروع آن. اگر دعوت در شریعت محمّد و کتاب او «بالحکمۀ والموعظۀ الحسنه» یعنی حكمت و وعظی نیكو است، دعوت و امر به معروف و نهی از منکر در شریعت خوارج قدیم و جدید با شمشیر و تفنگ و شلاّق و کیبل صورت می گیرد. دعوت در شریعت محمد بن عبدالله «بالّتی هی أحسن» و یا با نیكوترین طریقه است، و در شریعت خوارج و طالبان «بالّتی هی أخشن» یعنی به خشن ترین شیوه. هدف خدا از آفرینش اقوام و گروه ها در شریعت قرآن شناخت و «لتعارفوا» است و در شریعت طالبان معرکه آرایی و «لتعارکوا» می باشد. دعوت پیامبر رحمت بود و تحمل آزار مردم و دعوت طالبان سیطره است و سوار شدن مردم. هم خوارج و هم طالبان بر ظاهر اسلام و فروع آن چسبیدند و مغز آن را لگدمال نمودند. کار آنها همیشه کلی گویی و فرار از تفاصیل بوده و هیچ وقت قادر نبوده اند تا مهم را از مهم تر و اصل را از فرع و قاعده را از استثناء و اولویات را از امور ثانوی جدا سازند.
خوارج قدیم و خوارج جدید هم از ناحیه نظریه و هم از لحاظ تطبیق دچار تعارض های مضحکی شده اند. ابن جریر طبری در کتاب «تاریخ الرسل والملوك» خویش حکایتی را نقل نموده است که انگیزه مهم جنگ نهروان و رویارویی علی با خوارج گردید. او می نویسد: خوارج در كنار نهر مردی را دیدند كه مركبی را می راند و زنی بر آن مركب سوار است. آنها راه او را گرفته و تهدیدش نمودند و سپس از او پرسیدند كه تو كیستی؟ گفت: عبدالله فرزند خباب صحابی پیامبر خدا(ص)، او را كه ترس فراگرفته بود و لباسش از مركب به زیر افتیده بود، خوارج گفتند: آیا از ما ترسیده ای؟ گفت: بلی، گفتند: مترس. سپس از او خواستند تا حدیثی برای شان روایت كند كه پدرش از پیامبر خدا شنیده است، شاید به دردشان بخورد. گفت: پدرم از پیامبر اسلام روایت می نمود كه گفت: فتنه ای به وقوع خواهد پیوست كه دل مردم بسان بدن شان خواهد مرد، آنها شب مسلمان می باشند و روز كافر می شوند، و روز مسلمان می باشند و شب كافر می شوند، گفتند: ما تو را درباره همین حدیث می پرسیدیم. سپس از او پرسیدند كه درباره ابو بكر و عمر چه می گویی؟ عبدالله بن خباب نیكی های آنها را برشمرد، از او پرسیدند كه درباره دوره اول و آخر خلافت عثمان چه می گویی؟ او گفت كه عثمان هم در آغاز و هم در انجام بر حق بود، بعد از آن پرسیدند كه درباره علی پیش از تحكیم و بعد از تحكیم چه می گویی؟ گفت: علی نسبت به شما هم احكام خدا را بیشتر می داند و هم دلسوزتر و داناتر به دین خدا می باشد. آنها در پاسخش گفتند تو هوا و هوس خودت را پیروی می كنی و از شخصیت ها بر مبنای نامهایشان طرفداری می نمایی نه بر اساس عملكردهایشان. سپس گفتند: قسم به خدا تو را طوری خواهیم كشت كه هیچكسی را آن طور نكشته ایم. پس از آن او را محكم گرفته و شانه هایش را بستند و زمانی كه او را همراه با همسرش -كه مراحل اخیر بارداری خویش را سپری می نمود- می بردند، خرمایی از نخلی افتاد، یكی از آن خوارج آن خرما را بر دهن گذاشت، دیگرش گفت: خرما را بدون آنكه حلال باشد و بهای آن را پرداخته باشی بر دهن می گذاری؟! آن مرد خرما را از دهن بیرون كرد سپس شمشیر خویش را برداشت و روان شد كه دید یكی از خوكان اهل ذمه از آنجا می گذرد، آن مرد خارجی خوك را با شمشیر كوبید، برایش گفتند: این فساد در زمین است، سپس مالك خوك را خواسته و بهای آن را برایش پرداختند. عبدالله ابن خباب چون این صحنه ها را دید گفت: اگر شما در آنچه پیش چشم من انجام دادید، صادق باشید من ترسی نخواهم داشت؛ چون من مسلمان هستم؛ و در دین بدعتی را ایجاد نكرده ام؛ و از سوی دیگر شما برایم امان داده اید. خوارج او را آوردند و خواباندند و سپس ذبحش نمودند و خونش در آب نهر جاری شد. بعد از آن نزد همسرش رفتند، آن زن برایشان گفت: من یك زن هستم آیا از خدا نمی ترسید؟! آنها شكم آن زن را دریدند و سه زن دیگر از گروه طئ نیز به شمول ام سنان صیداوی را كه خود از جمله صحابیات پیامبر اسلام به حساب می آمد كشتند. زمانی كه این خبر به علی(رض) رسید برای درك حقیقت مسئله حارث فرزند مرۀ عبدی را فرستاد تا اخبار آنجا را برایش بفرستد. زمانی كه حارث به نهر نزدیك شد تا حقیقت را جویا شود، او را نیز كشتند. سپس علی(رض) از آنها خواست تا قاتلان را برایش تسلیم كنند، آنها در پاسخ علی گفتند: ما همه قاتلان آنها بوده، هم خون آنها و هم خون شما را مباح می دانیم.
با خواندن این حکایت، سخن دوستی به نام «دوست محمد» به یادم آمد که در کابل زندگی می نمود و در دوران طالبان مجبور شده بود تا بخاطر سدّ رمق به شمالی برود و در بدل مزد روزانه هفتاد هزار افغانی در آن زمان و بنا بر حکم طالبان درخت سیب، شفتالو و تاک ارّه نماید. او می گوید، روزی در کوهدامن در حالی که مصروف ارّه کردن درخت های سیب بودم برایم احساس گرسنگی دست داد و با خود گفتم چه می شود تا سیبی را از شاخه یکی از درخت های قطع شده برکنم و علاج گرسنگی نمایم. همینکه سیب را کنده بر دهان گذاشتم دیدم که كیبل طالبی مسلح که ما را استخدام نموده بود، بر سرم فرود آمد و سپس برایم گوشزد نمود تا هرگز به میوه حرام دست دراز ننمایم.
در رابطه به مشرب فقهی و اعتقادی طالبان گروه بزرگی از محققان را باور بر این بوده که طالبان به خط فكری دیوبند ارتباط داشته اند. در اینجا باید گفت که ما با سه نوع دیوبند مواجه هستیم. دیوبند هند که موقفش همیشه معتدل و با موازین اعتقادی احناف همخوانی داشته و رهبران آن پیوسته کوشیده اند تا از همان خطی که پیشكسوتان دیوبند رسم نموده اند، انحراف نکنند. علمای این مؤسسه چنان معتدلند که حتى در آستانه جدایی پاکستان مخالف شدید تجزیه هند به دو کشور بودند. رهبران دیوبند هند اگر از یكسو مخالف سیاست های غرب در جهان اسلام بوده اند ولی از سوی دیگر تروریزم را عملكردی غیراسلامى می دانند. دارالعلوم دیوبند در هند نشریه ای دارد به نام «الدّاعی» که در یكی از سرمقاله های خویش چنان پیش رفته که سکولاریزم را نیاز مبرم هندوستان و ضامن وحدت ملی و استقرار سیاسی آن کشور دانسته است.
اما دیوبند در پاکستان حکایت متفاوتی دارد. دیوبندی های پاکستان چندین شاخه دارند که معروفترین شان را ملا فضل الرحمن رهبری می نماید، رهبری که می شود او را بازرگانی ملا و ملایی بازرگان دانست. این گروه به مانند هر حزب سیاسی دیگر هدفی جز رسیدن به قدرت ندارد و عنصر اصلی دموکراسی پاکستانی به حساب می آید؛ كاری كه در بازار سیاست روز قابل قبول است ولی در موازین دین هیچگاهی قابل پذیرش نخواهد بود.
اما شاخه افغانی دیوبند اگر در شیوه تعلیم و نحوه معیشت با دیوبند هند و پاكستان شباهت دارد ولی در عمل كاملاً متفاوت می باشد. حزب سیاسی جمعیت العلمای پاكستان که حکم دلاّل سیاسی را در رابطه به طالبان بازی می نماید، در همان روزگاری كه رهبری زنی سوسیالست «بی نظیر بوتو» را در كشور خودشان پذیرفته بود، رهبران آن حزب دینی، حكومت مجاهدین را کافر خطاب می نمودند. دوستی حکایت می نماید که در سال های سیطره طالبان روزی با یکی از ملاهای جمعیت العلمای پاکستان که در جلال آباد زندگی می نمود و به گفته خودشان برای «جهاد» با «کفار سمت شمال» آمده بود، گفتگویی داشتم. او می گوید: روزی در حالی که گرد و خاک خیابان های جلال آباد از یکسو، وگرمی آن شهر از سوی دیگر ما را فشار می داد، به دوستم گفتم: ای کاش ما هم چون شما صاحب برق و خیابان های آسفالت شده می بودیم. ملای پاکستانی با شنیدن این سخن سخت خشمگین شد و بر سرم نهیب زد که «توبه وکه، خدای دی خوار کی، خدای تعالی تاسو ته شررت (شریعت) ورکری ده»، یعنی: توبه کن! خدا ذلیلت کند، پروردگار، شما را شریعت داده است.
اما طالبان افغانستان كه خود را به دیوبند منسوب می دانند خون ده ها هزار انسان مسلمان را ریخته و زمینه را برای تهاجم سنگین هفتاد و دو ملت مهیا نمودند. این گروه شاید در فروع فقه چون نماز و وضو و استنجاء و تیمم با دیوبندی ها هم نظر باشند ولی در مسایل بزرگ اعتقادی چون جنگ با حكومت های جهان اسلام و ریختن خون انسان و حرام قرار دادن مباح و مباح قراردادن حرام به هیچ یكی از مذاهب اسلامی رایج در جهان امروز شباهت ندارند.
اندیشه و عملكرد سیاسی طالبان پیشتر از آنکه برخاسته از دیوبند هند باشد و یا شباهتی با دیوبندی های پاکستان داشته باشد، به خوارج قرون اولیه مسلمانان شبیه تر است.
هم خوارج و هم طالبان در دو خصوصیت دیگر هم شباهت دارند كه یكی كمی سن و دیگرش عدم برخورداری از دانش كافی می باشد. در حدیثی که امام بخاری روایت نموده پیامبر اسلام از خوارج به «احداث الاسنان» یا کسانی که دارای عمر كمی اند، و «سفهاء الاحلام» یا گروهی کودن و بی عقل تعبیر نموده است، خصوصیتی که نسبت به خوارج نخستین در مورد طالبان بیشتر صدق می نماید. مورخان می نویسند كه در لشكر خوارج هیچ فقیه و دانشمندی از جمع یاران پیامبر اسلام وجود نداشت، همین گونه در میان طالبان نیز هیچ دانشمندی را نمی یابیم كه سرش به تنه اش بیرزد. اشتباهات رهبران طالبان چون وزرا و سخنگویان ایشان هنگام قرائت آیت های خیلی مشهور قرآن نمونۀ بارز فقدان سواد دینی در میان رهبران این گروه جنگجو می باشد. گذاشتن ریشی دراز، بستن دستاری بزرگ، داشتن پاچه هایی بلند، چشمانی سرمه شده، گذشتاندن چند شب و روزی در مدرسه و خواندن چند كتاب محدود نمی تواند دلیلی بر عالم بودن شخصی و یا گروهی باشد.

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا