شعر

کشت و کار

نویسنده: محمد کاظم کاظمی

سرنیزه را به روی تفنگت سوار کن
با آن زمین سوخته‌ات را شیار کن

وقتی تفنگ هست، زمین هم از آن توست
در سایه تفنگ، فقط کار و بار کن

دهقان این زمینی و شمشیر، داس توست
با آن دمی درو کن و گاهی شکار کن

تا چشم حرص و آز ندوزد به خاک تو
تیر دوسر حوالۀ اسفندیار کن

گر اژدها به بند امیرت نظر کند
او را دو نیمه با مدد ذوالفقار کن

یک نیمه را به سنگ بدل کن به کوه زن
یک نیمه را به دشت بنه، خارزار کن

ای دوست، زنده باش، بساز و بیافرین
دشمن بگو بسوز، بکش، انتحار کن

من سنگ جمع می‌کنم و خانه می‌زنم
تو سنگ جمع کن همه را سنگسار کن

بنیاد تاج و تخت، همین بوده است و بس
شاه شجاع باش و پیاپی فرار کن

رحمان شو و به کلۀ مردم مناره ساز
نام غنی بگیر و گدایی شعار کن

شلوار را کشیده و دستار سر بساز
آنگاه افتخار به ایل و تبار کن

مزد آن گرفت جان برادر، که چور کرد
اما برای ما و شما گفت: کار کن

البته کار، جوهر مرد است، دل مزن
در شهر چور، جوهر خویش آشکار کن

اینجا سزای رابعه‌ها رگ‌بریدن است
خواهی اگر که زنده بمانی، چه کار کن؟

با خون خویش نقش بزن روی سنگ و خشت
آن را به چارسوی قرون ماندگار کن

تهمینهٔ ملاحت و حسن و وقار شو
رخش تهمتنان وطن را مهار کن

باروت را بکار و از آن بار و بر بگیر
خشخاش را به خون دل خود انار کن

هلمند شو، عبور کن از بند چون و چند
هامون خشک را ورق نوبهار کن

باری به سیستان برو از بام بامیان
باری از اصفهان سفر قندهار کن

دُر دری و لعل بدخشان از آن توست
آن را ببر به مردم عالم نثار کن

ما از پی سنایی و عطار می‌رویم
با ساربان بگو شتران را قطار کن

مشهد، ۲۶ شهریور  ۱۴۰۱

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا